بوسیدن روی ماه
رنجشي نيست !!!
آدم ها همينند !!!
خوبند اما فراموشكارند . 
قالب وبلاگ
این روزا خیلی د دلیلشم این کارآموزیهای زیاده .....هر ۴۸ ساعت و یا هر ۳۶

ساعت میام خونه ....و فقط میخوابم ....از این به بعد شرمنده اگه نا ها سعی میکنم

زودتر بیام ....دلم برا همتون تنگ شده ..آنا جونم ...کافه ...رنده سنگی ...زهرا

خانوم ..آقا مهدی... آقامیلاد ..خورشید...خیلی ها ...شرمنده دیگه نام نمیبرم میترسم

 کسی جا بمونه.....همتون ...

یه آشنای خیلی نزدیک به من سوساید (خودکشی=حلق آویز )کرده خودشو .....الان

۳۸ روزه که تو آی سیو خوابیده ...دکترها جواب کردن از همون روز اول ...غمش خوابو

 از چشام گرفته .....زندگی ده ها خانواده رو بهم ریخته با این کارش ....حتی زندگیه

منو .....امیدوارم تا الان توبه کرده باشه خدا بخشیده باشدش ....ولی این روزا بدترین

روزاست ....بدتر از این نمیشه ....آخه تو سن ۴۷ سالگی با سه تا بچه .....چیکار

 کردی با زندگیه خانواده ات ....صداشو ضبط کرده از لحظه ای که رفته بالا تا نفس

های آخر !!تا خرخر کردن...........!!!!!!!نمیدونم چی میشه آخرش ...مهم اینه که فعلا

 همه چیز بهم ریخته ...وقتی چشام و میخوام ببندم قیافش میاد جلو چشم ....اوایل

هر روز میرفتم دیدنش .....این روزا هر چند روز یکبار میرم .....چه شغل سختی

خدا..............

[ سه شنبه هفتم خرداد 1392 ] [ 0:46 ] [ خودم ]
اگر این زندگی باشه

اگر این سهم ام از دنیاست 

من از مردن هراسم نیست

یه حسی دارم از دنیا

                                   شاید مردم حواسم نیست.....

[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 21:4 ] [ خودم ]
سلام سال نو مبارک ....به علت عدم دسترسی به اینترنت (البته هی قطع و وصل میشه )دیر رسیدم که عیدو تبریک بگم ......سال خوبی داشته باشین ..امیدوارم امسال همه به آرزوهاشون برسن ...منم به آرزوهام برسم ...همتون و دوست دارم
[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 1:32 ] [ خودم ]
سلام ...امیدوارم که حالتون خوب باشه و جای حالی من و زیاد احساس کنید ......شوحی کردم ....این روزا یه کار خیلی بزرگ  بهم سپرده شده ...البته از نظر خودم ..به این دلیل میگم بزرگ چون اهداف بزرگی در پشت این تصمیمات و فعالیتها هست ....امیدوارم که از پس اش بر بیام ...از همتون میخوام که تو این کار بهم کمک کنید ...محل کار من یه درمانگاه نسبتا تازه تاسیس است که خدمات متنوعی داره از جمله پزشکی ُپرستاری ُترک اعتیاد ُطب سنتی (حجامت و زالو درمانی و...) ماساژ درمانی ُپوست و زیباییُ و در آینده ای نزدیک طب سوزنی ....از این درمانگاه تازه تاسیس یک کلینیک درمانی که خدمات متنوعی رو به مردم عزیز گرگان و حتی استان ارائه میکند ...البته بارها پیش اومده که از استان های مختلف هم مراجعه کننده داشتیم که جای بسی خوشحالیست....

حالا اصل مطلب اینکه موسس درمانگاه آقای دکتر منقوش یه سایت  جامع و متنوع طراحی کردند و قراره منم در مدیریت سایت بهشون کمک کنم .....امیدوارم از پس اش بر بیام ....منتظر پیشنهادهاتون هستم ....

www.dr-manghoosh.ir:پی نوشت :آدرس سایت

www.24h-aminclinic.ir

پی نوشت ۲:نظرات قبلی رو با عرض پوزش فقط تائید میکنم

[ دوشنبه هفتم اسفند 1391 ] [ 13:38 ] [ خودم ]
سلام ......عزیزانم...من اومدم.................قول میدم دیگه دیر نکنم ....لپ تابم خراب شده بود سیستم نداشتم ...الان ..همین الان سیستم رسیده دستم.....گفتم اول بیام پیش شما بگم من هستم صحیح و سالم ...تازه امتحانامم تموم شده و رفتم به سلامتی عرصه .....
موضوعات مرتبط: روزمرگی های من
[ سه شنبه یکم اسفند 1391 ] [ 21:45 ] [ خودم ]
نمیدونم چه موجود خبیثی در وجود من پیدا شده که تو این ایام امتحانات

هی میاد با احساساتم بازی میکنه میگه برو نت برو نت برونت ....هی میگه

 خسته شدی یکم برو نت  ....میگه هنوز وقت داری برو نت .....دلم میخواد

بگیرم سر به نیستش کنم ...آخه یکی نیست بهش بگه که مگه تو یه روز

واسه وبلاگ دوستات چه اتفاقهایی میخواد بیفته که از صبح تا الان ۵ بار

اومدی تو نت ....برو بشین مثل بچه آدم درس بخون ...

خیلی هم وقت کم داری ...

دوستان کمک کنن...داخلی و جراحی ۴ رو

میخونم .. ..زبان تخصصی رو هم قول میدم

بخونم ...ولی امان از ویژه....خیلی سخته هیچی بلد نیستم ...من

اصلاتفسیرECG رو نمیدونم ..آریتمی ها رو نمیدونم....حالا هی بیا تو نت ...شاید

 اینجا نوار قلب واست تفسیر میکنن...حالا هی بیا اینجا شاید آریتمی ها رو

تو نت رفتن یاد بگیری......

پی نوشت :دوستان دعا کنین ...ترم آخرم ..روزهای سختیه .


موضوعات مرتبط: روزمرگی های من
[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 23:20 ] [ خودم ]

اینجا دیگه خونه مجازی من نیست .....اینجا دیگه جایی نیست که بتونم حرفام و بزنم ...اینجا من هیچ حقی ندارم ....اینجا دلم کپک میزند ...اینجا ای کاش مثل خودش  همه ی خواننده هاش مجازی باشن ....ولی نیستن  یه عده کمر همت بستن واسه داغون کردن من .....

تو رو خدا باور کنین من به اندازه کافی واسه خودم مشکل دارم ...اینجا رو ساختم که شاید بتونم یکم از دغدغه هام و واسه یه عده که منو نمیشناسن بنویسم ....اینجا دوست دارم حرف بزنم ....ولی نمیتونم ...

آخه من این همه پست گذاشتم تا الان هیچ وقت هیچ کسی نبود بخونه و نظر بذاره از مشکلاتم گفتم از اتفاقات روزانه ام گفتم ولی خبری نبود از هیچ یک از اینهایی که الان میگن پاکش کن ...شما تا الان کجا بودین.....

پست قبلی (۱۲ دی ماه )حذف شد ...

 


موضوعات مرتبط: روزمرگی های من
[ جمعه پانزدهم دی 1391 ] [ 19:39 ] [ خودم ]
...


موضوعات مرتبط: روزمرگی های من
ادامه مطلب
[ سه شنبه دوازدهم دی 1391 ] [ 13:23 ] [ خودم ]

اینروزها رو میگذرونم ....

جمیل فکر کنم 25 ساله باشه .توی کوره آجر پزی کار میکنه یه بچه 2ساله هم داره تازه از سربازی اومده....حین کار توی کوره با نفت سیاه یا قیر دوتا دستاش و صورتش سوخته ...درجه سوختگی صورتش کمه  اما دستاش به خصوص دست چپش خیلی سوخته ... گرگان پذیرشش نکردن اونا هم هماهنگ کردن با آمبولانس  رفتن مشهد .توی راه هم آمبولانس خراب میشه مجبور میشن یه ماشین دیگه دربست کنن تا مشهد برن.20 روز بیمارستان مشهد بستری بوده .قرار بوده دست چپش و عمل کنن چون درمانش موثر واقع شده خوشبختانه عملش کنسل میشه ....دوهفته است که برگشته ....یه بار میرن درمانگاه که پانسمانشو عوض کنه 30 هزار تومن هزینه اش میشه ....نظر من اینه آدم اگه قراره مریض بشه خداکنه وضع مالیش خوب باشه

اینروزا یه روز در میان میرم خونشون پانسمانشو عوض میکنم ... روز اول که رفته بودم.بعد از دیدن دستش حالم بد شد ولی خودم و کنترل کردم و به روی خودم نیاوردم و فقط ار خدا خواستم بهم کمک کنه بتونم واسش انجام بدم.......  بین این دغدغه ها یی که دارم بعد تموم شدن کار وقتی میام خونه یه حس خوبی بهم دست میده...

 

دلم واسه یه زندگی بی دغدغه تنگه ...یعنی میشه یه روز صبح از خواب پاشم ببینم چه زندگی آرومی دارم ...چقدر همه چیز خوبه یا حداقل داره تو آرامش سپری میشه...منظورم این نیست که سختی نداشته باشی سختی جز لاینفک زندگیه ...ولی منظورم اینه سختی ها رو تو آرامش بگذرونیم ....تا دیروز فکر میکردم خیلی صبورم ...ولی بهم گفتن اصلا صبور نیستی .....دارم بهش فکر میکنم ...واسم سخته آخه واقعا دارم در مورد خیلی از مسائل صبوری میکنم ....

خیلی دلم یه مسافرت میخواد ...دوستدارم مسافرتش معنوی باشه ..دلم خیلی مشهد میخواد چقدر دوستدارم برم تو حرم ...آخ که چقدر بوی حرم و دوستدارم...چقدر شبهای حرم و دوستدارم ...دلم میخواد از شب تا صبح بشینم فقط حرم و نگاه کنم ...خاطرات معنویم شیرین ترین آرامش بخش ترین خاطراتم هستن....

دلم چندتا کتاب میخواد که هواسم و پرت چیزهایی بکنه که دوسشون دارم ...هواس پرت لحظه های ناب زندگی کنه ..هواسم و پرت یه زندگی ناب کنه ...دلم یه کتاب میخواد که وقتی نشستم بخونمش متوجه گذر زمان نشم ...دلم یه کتاب میخواد که غصه هام و به رخ ام بکشه ....

کا آموزی هام دیگه  تموم شد.....یعنی یه کار آموزی واسم مونده(کودکان) که اونم بعد امتحانهای پایان ترم میرم ....یه cprناموفق شاید به دلیل تشخیض نادرست پزشک اورژانس (هیستریک بودن بیمار )در بدو ورود بیمار به فوریت بیمارستان تلخ ترین خاطره کل کارآموزیهام بود .....

(بیمار یه mi تحتانی وسیع داشته )

یه خانوم 20 ساله تو یه بیمارستان خصوصی تو شهرمون هنگام زایمان سزارین بعد از عمل به هوش نمی آید و شوهرش و یه بچه رو تنها میذاره ....پزشک متخصص خودش اجازه بیهوشی کامل به خاطر ضعف جسمانی به زائو نمیده ...ولی پزشکی که قراره عملش کنه مخالفت میکنه و بیهوشش میکنه ......همش دارم فکر میکنم اون بچه چیکار میخواد بکنه ......آقاشون که حتما بعد یکی دو سال ازدواج میکنه...ولی اون بچه ....

پی نوشت:روزگار لعنتی هر سازی زدی رقصیدم بی انصاف  یک بار هم تو به ساز من برقص ...ببین دلم چه شوری میزند....

 


موضوعات مرتبط: خاطرات من، روزمرگی های من
[ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 ] [ 16:16 ] [ خودم ]
نصرآباد بهترین نقطه دنیا

بله تیتر سرمقاله را درست خوانده اید، «نصرآباد بهترین نقطه دنیاست»، در این مورد شک نکنید برای اینکه مطمئن شوید به مثال زیر دقت کنید:

همه ی ما، مادرانمان را بهترین مادر دنیا می دانیم حال این که شاید مادر دوستمان مثلا از نظر زیبایی و خانه داری و ... ازمادرمان خیلی زیباتر، کارآمد و مستعدتر باشد و انواع و اقسام هنرها را داشته باشد که در مادر ما نباشد، اما این چیزها باعث نمی شود علاقه به مادر، ذره ای در ما کم شود و لحظه ای درنگ کنیم که مادرمان بهترین مادر دنیاست.

نصرآباد شاید از بسیاری از نقاط ایران و جهان عقب افتاده تر باشد، امکاناتش کمتر باشد، از نظر بهداشت و آموزش در سطح پایین تری باشد ولی برای ما بهترین نقطه دنیاست.

وقتی با بزرگان و قدیمی تر های نصرآباد هم صحبت می شویم:

ننه حمیده از کار سخت و طاقت فرسای زنان روستا در قدیم می گفت، وقتی حاج اکبر قربانی از بله یرون رفتن و از ازدواج غیر منتظره و شروع زندگی ساده با حاجیه فاطمه گفت، زمانی که حاجیه زینب امیری از غربت و دوری از زادگاهش و حاج اکبر فلاح از سال های سخت بدون سرپرست بودن و تلاشش برای خانواده و دوری از آن ها برای ما گفت و وقتی حاجیه سکینه کهسار در کنار حاجیه سکینه امیری از فقر شدید مالی و حتی به شوخی از خواستگارانشان گفتند، اندیشیدم می شود کار و تلاش، نداری و فقر، نبود مسکن و بهداشت و ... را تصور کرد اما نمی دانم چه رازیست سر زندگی و شادابی آنان که هنوز در وجودشان موج می زند.

این سال ها در نصرآباد و جاهای دیگر در شب یلدا به جای خواندن اشعار مخصوص آن و این که همه دور هم جمع شوند، و بزرگتر ها «اوسانه» داستان های قدیمی بگویند، میهمانی ها تجملاتی شده و همه از هم دور افتاده اند. در چهار شنبه سوری به جای شادی فقط صدای ترقه و انفجار به گوش می رسد و هراسی که از آن به دل ها می نشیند، این سال ها بهار زیبا می آید، روز اول و ... سیزده بدر و ... می آیند و می روند اما گاهی حرمت بزرگ تر ها حفظ نمی شود. فرزند با پدر و مادر و برادر با برادر و خواهر قهرند و خبری از هم نمی گیرند. بچه ها به جای گردو و تخم مرغ رنگی، پول عیدی میگیرند تا چیپس و پفک و شارژ ایرانسل بخرند.

بیاییم مثل قدیم ها در شب یلدا دور هم بشینیم و به حافظ تفأل بزنیم و یا در چهارشنبه سوری باچند مشت کاه و... آتش روشن کنیم تا دخترها و زن ها جدا و پسر ها و مردها، جدا از روی آتش بپرند و زردی و بدی را نثارش کنند و سرخی را از آن بگیرند. بیاییم به خانه ی فامیل و دوستان و همسایه ها برویم و بدون چشمداشت و چشم وهم چشمی فقط یک چای و شیرینی بخوریم یا در همان حیاط، سلامی عرض کنیم و ارادت و سرسلامتی داشته باشیم.

به قول زنده یاد سلمان هراتی:

ای کاش درختی باشم / تا همه ی تنهایان / از من پنجره ای کنند / و تماشا کنند در من / کاهش دلتنگی شان را


[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 21:16 ] [ خودم ]
میخواهم برگردم به روزهای کودی آن زمان که پدر تنها قهرمان بود ...

عشق فقط در آغوش مادر خلاصه میشد...

بالاترین نفطه ی زمین شانه های پدر بود...

بدترین دشمنانم خواهر وبرادرهای خودم بودن...

تنها دردم زانوهای زخمی خودم بودند...

تنها چیزی که می شکست اسباب بازیهایم بودند...

و معنای خداحافظ تا فردا بود...

حسین پناهی

پی نوشت:دوسش داشتم واسه همین گذاشتمش ......


موضوعات مرتبط: شعر
[ چهارشنبه هفدهم آبان 1391 ] [ 22:27 ] [ خودم ]
سلام .

یه پست آماده کرده بودم میخواستم بذارم ..ولی این چیزی که الان میخوام بگم ضروری

تره ....از همه ی دوستام عذر خواهی میکنم ...ایشالا که یکی دو روز آینده پست جدیدم که

متفاوت از بقیه پستام هست و میذارم

اصل مطلب:

*آشنا :با توام هر چی بیای اینجا بنویسی فلانی بده ...اینکارو کرده ...اونکارو کرده ...بری یه جای

دیگه هم این چرندیاتو بنویسی نه واسه من نه واسه دوستام مهم نیست ...

*آهای تویی که با اسم منو آدرس وبلاگ من میری تو وب دوستام نظرات بیخود میذاری ....انسان

 باش ...آدم باش ...دوستام منو میشناسن .....

*و شما شمایی که هر دفعه میای یه چیزی بارم میکنی و من هیچی نمیگم ...شمایی که احترامتو

نگه میدارم ...چرا خب ..اینجا خونه مجازیه منه ...حق دارم هر چی دوستدارم توش

بنویسم ...بخدا دارم حفظ حرمت میکنم ...حوصله ات سر میره نیا اینجا هر چی دوستداری

ننویس...هی میگی دخترا اینطورین دخترا اون طورین ...بابا دست بردار ...اصلا من نمیفهمم تو

چی میگی ...من منظور حرفات و نمیفهمم....!!

پی نوشت۱ :حالا میفهمم چرا بعضی از دوستان وبلاگ نویسم آدرسه وبشون عوض میکردن وتو

 یه نظر خصوصی آدرسشونو بهم میدادن!

پی نوشت ۲:دوستای خوب خودم ...بازم شرمنده در اولین فرصت با یه پست متفاوت میام

[ یکشنبه هفتم آبان 1391 ] [ 22:39 ] [ خودم ]
چهارشنبه :صبح از ساعت ۸ تا ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه داخلی جراحی ۴.یونی تشریف دارم

از ساعت ۱:۳۰ تا ۷:۳۰(شیفت عصر)و در ادامه از همان ساعت ۷:۳۰شب تا ۷:۳۰ صبح پنج شنبه (شیفت شب)درمانگاهم

پنج شنبه :ساعت ۷:۳۰صبح از درمانگاه میام خونه و دوباره ساعت ۱:۳۰ظهر میام درمانگاه .این روز هم  مثل روز گذشته شیفت عصر و شب :۱:۳۰ظهر تا ۷:۳۰ فردا صبح جمعه شیفتم

جمعه:شیفت صبح که در ادامه همان شیفتهای عصر و شب پنج شنبه است ادامه دارد و من تا ساعت ۱:۳۰ ظهر جمعه درمانگاهم

دوباره فرصتی پیدا میشود و قسمت میشود برم خونه ساعت ۲میرسم خونه .دوباره ساعت ۵باید درمانگاه باشم (شیفت کمکی)از ساعت ۵عصر تا ۱۱شب ........۱۱شب دیگه میتونم بخوابم  ....

به طور خلاصه :چهارشنبه :عصرو شب شیفتم

پنج شنبه :عصرو شب شیفتم

جمعه: صبح وکمکی(۵تا ۱۱شب)شیفتم

یعنی از کل ۷۲ ساعت ...۹ ساعت خونه ام و مسیر رفت و آمدم....مابقی ۵ساعت یونی و بقیه اش شیفت درمانگام

پی نوشت :خودم خواستم.اراده و توان خودمو می سنجم

[ سه شنبه دوم آبان 1391 ] [ 17:18 ] [ خودم ]
سلام به همه ی دوستای خوبم ...

من خوبم ...یعنی باید خوب باشم ...راستشو بخوای به این نتیجه رسیدم باید قوی تر از این حرفا باشم ...دوست ندارم ضعیف باشم ....من از پس همه ی مشکلاتم بر میام چه کوچیک چه بزرگ ....مهم نیست ..مهم اینه که خدا هست ...من هستم ...امید به خدا هم هست...

:سوئتفاهم نشه من اصلا آدم ضعیفی نیستم ....شاید بعضی وقتها غم بهم حاکم بشه ولی نذاشتم هیچ وقت منو از پا دربیاری....که نمیتونه هم این کارو بکنه ..چون من واسه زندگیم زحمت کشیدم ... زندگیم و آینده ام و دوستدارم...


موضوعات مرتبط: روزمرگی های من
[ یکشنبه سی ام مهر 1391 ] [ 23:41 ] [ خودم ]
همه چیز عالی

همه چیز در حد اعلا

همه چیز

آشوبه آشوبه آشوبه............ 

پی نوشت:جونم به لبم رسیده .خدایا فقط ۲۲سالمه میدونی دیگه ....لیاقتم شده فقط اشک شبانه ...نفسی که شبا از گریه بند میاد ..قلبی که از غم تیر میکشه ...مامانی که فقط نگرانه و با نگرانی نگام میکنه ....از همه بدتر اینکه روزهایی که هیچ کس تو رو نمیفهمه و کسی و نداری باهاش در دو دل کنی............


موضوعات مرتبط: روزمرگی های من
[ یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 ] [ 10:2 ] [ خودم ]
باران

این دومین باره که به احترام نظر دوستانم یه پست میذارم بار اول آقای دکتر منقوش و اینبار آقا مهدی .......ممنونم بابت پیشنهادتون ..راستش اصلا دوستندارم بیام اینجا از غم و ناراحتی بنویسم واقعا شرمنده ی همه دوستانم هستم .....

من همیشه از باران خاطره های خوبی داشتم بیشتر اتفاقات خوب زندگیم ..اونایی که هر وقت بهشون فکر میکنم ناخود آگاه یه لبخند رو لبام میشینه تو بارون و روزهای بارونی اتفاق  افتاد ....آلان داره اینجا کم کم نم بارون رو زمین میشینه و یه هوای دلچسبی میشه ...پس من به احترام همه ی بارونهای زندگیم الان خوبم .....

پی نوشت ۱:البته من همیشه دلم بارونهای پر سرو صدا میخواد...

 


موضوعات مرتبط: روزمرگی های من
[ چهارشنبه نوزدهم مهر 1391 ] [ 17:34 ] [ خودم ]
خدا جونم یکم باهام راه بیا ......


موضوعات مرتبط: خاطرات من، روزمرگی های من
ادامه مطلب
[ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 8:46 ] [ خودم ]

یه وقتهایی آدم اونقدر تنهاست که آرزو داره یکی صداش کنه حتی اشتباهی .....

 

 

پی نوشت :همراه با نوشتن این پست .همین متن و اس زدم واسه یکی هیچ جوابی نداد

 

*:تنهاتم :تنهایم فقط برای حضور تو ....


موضوعات مرتبط: روزمرگی های من
برچسب‌ها: تنهام
[ جمعه چهاردهم مهر 1391 ] [ 13:50 ] [ خودم ]
صبح که از خواب پا میشم خوش و خرم و سرحال صبحانه رو با اعضای

  خانواده میل میکنم و مابقی روزم و با آهنگ های جیگیلی میگیلی

 میگذرونم  تا اینکه الف عزیز زنگ میزنه میگه رفتی یونی ....منو داری مثل

 اینکه برق سه فاز گرفته باشه از جام میپرم....آخه دیروز رفتم دانشگاه تا

 تداخل ساعت کلاسمو درست کنن ولی از دیروز تا به حال هر چی میرم تو

 سایت بازم errorمیده و میگه تداخل ساعت کلاس...مجبور بودم دوباره امروز

 برم ..بالاخره پا شدم رفتم دانشگاه کاغذ بازی هارو که انجام دادیم به ما

 گفتن ساعت ۳برو تو سایت درسو بردار ....ما هم دوباره خوش و خرم که

 پیروز میدانیم برگشتیم به سمت  خونه ...بین راه تصمیم گرفتم برم لوازم

 التحریری یه دفتر کلاسوری بخرم که یه دفتر خوشگل با ۳تا خودکارو یه اتود

 خریدم شد ۱۳هزار تومنهمین حین چشمم به یه کافی نت افتاد ساعت

 ۱و نیم بود گفتم برم شاید درست شده باشه ..درسو که انتخاب کردم دیدم

 دیگه errorتداخل ساعت کلاس نمیده بلکه errorتکمیل ظرفیت میده منو

 دارس شدم مثل همیندلم میخواست بشینم تو خیابون شیون کنم

 کی تو این گرما خوصله داشت دوباره بره یونی ....

 اتاق کارشناس گروه ...ظرفیت بالای ۵۰ نفر شده من دیگه نمیتونم زیادش

 کنم .باید از مدیر گروه نامه بگیری ببری مدیر آموزش...خانوم

 صدقی مدیرگروه که فکر کنم امروز عصبانی بود خصابی به من توپید و حرص

 مهمانهای دانشجو رو که اومده بودن این کلاسو پر کرده بودن (خانوم صدقی

  مدرس همین درس هم هستن)سر من خالی کرد ...منم اشکم لبه مشکم

 بود نزدیک بود این قطرات گرانبها بریزه که خانوم کارشناس گروه بر خلاف

 همیشه به دادم رسید و نامه رو داد .نامه رو گرفتیم و بردیم آموزش ..بگذرد

 که اونجا هم دردسر کشیدیم ولی بالاخره موفق شدم این درسو بگیرم ....

 

ساعت ۳و نیم رسیدم خونه و ساعت ۴و نیم نوبت آرایشگاه داشتم فقط

 تونستم یه دست لباس عوض کنم . یه دست دیگه بپوشم ...دوباره راه

 افتادم به سمت آرایشگاه ساعت ۵و نیم کارم تموم شد 

 

ساعت ۶ با دوستام قرار داشتم بریم سینما کلاه قررمزی رو ببینیم از ترافیک

 لعنتی که گذشتم ساعت خودود ۶ و ده دقیقه رسیدم سینما که یکمی از

 فیلم گذشته بود فیلم و میبینیم و باز هم من از داشتن عشقی به نام پسر 

 خاله به خودم میبالم  ...بین راه یه دفعه توجه ام نسبت به آقایی که رو

 صندلی نشسته جلب میشه  که یه سری کتاب جلو شه بیشتر که دقت

 میکنم میبینم عکس روی جلد کتاب شبیه خودشه ....دوستام و صدا

 میکنم و میرمیم جلو و متوجه میشیم آقا شاعره و اینم کتاب

غزلیاتشه ...اهل یکی از شهرهای اطراف ماست و فرزندش اینجا دانشجو

 است .یکی از کتاباشو میخریم . داخل کتابشم واسمون یادگاری

 مینویسه ......(هیچ حرفی نمیزنم در مورد این موضوع ...سکوتم بهتره ) با

 بچه ها بعدش رفتیم ساندویچ خوردیم که خیلی خندیدیم و اونجا رو رو

 سرمون گداشتیم ......ساعت تقریبا ۹ و نیم خونه بودم ...

 

پی نوشت ۱:ببخشید طولانی شد ..تازه خیلی از جزییات و نگفتم

 

پی نوشت ۲:میخوام اسم وبلاگم و عوض کنم نظرتون چیه ؟

 


موضوعات مرتبط: روزمرگی های من
برچسب‌ها: دانشگاه, سینما, شاعر
[ یکشنبه نهم مهر 1391 ] [ 22:31 ] [ خودم ]
سلام به همه ی دخترهای گل .....روزتون مبارک ...میبینین به خدا هیچکی

 

تو خونه یادش

 

 نبود .هی  تی وی رو روشن میکنیم میزنیم اون شبکه هایی که دارن

 

مولودی میخونن و تبریک

 

میگن ولی انگار نه انگار ...مثل اینه که یه نفر که خودشو به خواب زده رو

 

نمیشه بیدار کرد .اینا هم والا همینطوری بودن به خودشون زحمت نمیدادن

 

 فکر کنن چرا داره تی وی گل و بلبل نشون میده بالاخره دست

 

 به دامن همه چیز شدیم .هی بیجهت بپرسیم فردا چندامه؟تعطیل هست

 

یا نیست ؟که شایدتقویمی رو

 

 جلوشون بذارن و متوجه بشن که بعله بعله .....روزه دختره ...روز من ..روز

 

شما ...ولی زهی خیال

 

باطل ..تسلیم میشم .مجبور میشم خودم بهشون بگم ای بابا اون خواهری

 

 ما هم که همیشه همه چیز

 

 یادش بود عروسی خانواده قوم الظالمین(خانواده شوهر)دعوته یادش از ما

 

 نمیاد ...به مامانم میگم میگه

 

باشه خوابم میاد بذار صبح بشه ....تصمیم میگیرم خودم به خودم تبریک

 

بگم ...عزیز دلم روزت مبارک....دوست های خوبم روزتون مبارک


موضوعات مرتبط: دستنوشته های من، روزمرگی های من
[ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 ] [ 22:46 ] [ خودم ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام ...بی مقدمه میگم. پرستار بودن و یکی از بزرگترین موفقیت های زندگیم میدونم. اینجا از روزمرگیهام مینویسم.از زندگی دونفره ای که تازه کمتر از سه ماه ازش میگذره.... تا بعدها که به اینجابرگشتم متوجه باشم چقدر خدا منو دوست داره و واسه زندگیم زحمت کشیدم.

همیشه دلــــــم اصرار دارد فریــــــــــــاد بزند..
امـــــــا..
من جلوی دهانش را میگیرم..
من خدای سکوت شده ام..
خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا..
خط خطی نشود..
برچسب‌ ها
امکانات وب